محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

31

تفسير قرآن صفى على شاه

وانكه ميگشتند اسرائيليان * تا چهل سال از پى عجلى چنان باشد از سير الى اللَّه اعتبار * اندر اخلاق و عمل با اختيار تا بهنگام بلوغ معنوى * كآن چهل سالست بكر و مستوى هست منع آن عجوزه در فروش * ز انقياد شرع منع طفل هوش و آن قبول عقل ازو بىاغتشاش * بر مراعاتست در نظم معاش و آن نمودن از طلا پر پوست را * هست اشارت بر بقا بعد از فنا نفس چون شد كشته ره بر منزلست * از معانى هر چه خواهى حاصل است نفس چو نشد كشته حكم دوست را * پر كنى از زرّ خالص پوست را زر خالص وحدت بىكثرتست * دولت بىانقراض و آفت است رفت نكبتها برون از شهر ما * هر چه بينى دولتست از بهر ما دولتى كو را نباشد نقص و رنج * ملك در ملكست و گنج اندر بگنج در عجب زآنم كه نالند اين گروه * از مجاعت وز عطش در شهر و كوه از زمين تا آسمان بنهاده خوان * وين گروه از قحط نان بر سر زنان يا من اندر ديد خود فرزانه‌ام * رفته يا عقلم ز سر ديوانه‌ام ور تو گويى بينم اينها من بخواب * راستگويى نيست با خلقم عتاب زين گذشتم با تو گويم بالتمام * نكتهء آيات و تفسير كلام بود شيخى اندر اسرائيليان * صاحب مال و منال و قدر و شان بود او را يك جوانى خوبرو * بهر ميراث آن بنى اعمام او مر ورا كشتند و مخفى ساختند * نعش او را بر كنار انداختند طرح بر اسباط اسرائيل شد * بس پى اين قتل قال و قيل شد بوده هم گويند بهر وصلتى * اين عمل ز ابناى عمّ يا عمّتى دفع ميكردند هر قومى ز خود * تا به ذبح عجل از حق امر شد پس زدند اعضاى او بر كشته باز * زنده گشت و شد برون از پرده راز داد قاتل را نشان در ساعت او * از ميان برخاست حرف و گفتگو آن جوان قلبست و روح او را پدر * مكنتش عرفان و علم با ثمر قتل او منع از حيات واقعى است * و آن حيات واقعى جز عشق نيست غير استيلاى شهوت هم غضب * نيست بر قطع حيات او سبب و آن دو ابن نفس حيوانيه‌اند * قاتل ابناى روحانيه‌اند ز آنكه نفس و روح از يكدوده‌اند * از ازل با هم برادر بوده‌اند عقل فعالست ايشان را پدر * كآن بود روح القدس اندر بشر سابق ار گفتيم عقل است ابن روح * بد مراد از عقل شخصى بالوضوح و اندر اينجا عقل كل فعال راد * يعنى آن روح القدس باشد مراد ضدّ ندارد حرف درويش اى ولى * گر تو ضد بينى بود از بد دلى حاصل استيلاى شهوت با غضب * كه بودشان نفس حيوانيه ابّ كشته‌اند آن ابن عمّ خويش را * قلب زاده‌اى روح نيك‌انديش را بر قياس اندر حديث بىغلو * اكرموا عمتكم النّخله شنو كز بقيهء طين آدم گشته خلق * ليك بر وضع دگر پوشيده دلق در نباتى نفس يعنى كاملست * نفس حيوانيه را بس مايلست پس بنى عمند در سير نظر * نفس انسانى و حيوانى دگر آن دو فرزندان نفس بىرشد * كشته ابن عمّ خود را از حسد بود اين قتل از طمع بر مال او * معنيست آن مال و عشق و حال او طمع بر آن مال هم باشد هوس * زانكه نايد كار عنقا از مگس طرح پس كردند نعش آن همام * بر قواى روحى و طبعى تمام و آن همه اندر تدافع آمدند * بهر دفع آن ز خود ساعى شدند دفع ميكردند از خود آن فساد * هر يكى ز آن قوه‌هاى فحل راد بر صلاح و حسن و فعل و حال خود * و اشتغال خويش و استعمال خود هر يكى دادى بضدّ خويشتن * نسبت آن فعل شوم پر فتن هست فادّارأتم از وجه لغت * آن تدافع و ان تنازع زان جهت پس به ذبح عجل شد امر جليل * تا زنند اعضاى او را بر قتيل گشت ظاهر آنچه بود اندر كمون * مخرج و اللَّه كنتم تكتمون گفت هم به بغضها قلنا اضربوه * تا كه گردد زنده قلب با شكوه دمّ گاو آمد اشارت بىسخن * بر اماتهء نفس پر آشوب و فن دم ز اعضاى وى آخر وا ضعف است * زين سپس باقى حيات اشرف است چون كه آخر شد حيات نفس خوار * زنده شد دل اول عشقست و كار اين چنين حق زنده سازد مرده را * تا كند چون عاشق دلبرده را تا كنيد انديشه در آيات او * پى بريد از وصف او بر ذات او هيچ ديدى در خزان كز بادها * چون بميرند اين درختان جابجا مىشود خشك و سيه چون پرّ زاغ * از يكى باد خزانى دشت و باغ از نسيمى افتد اندر شاخ و برگ * چون بر وى محتضر آثار مرگ همچو قبرستان شود گلزارها * جاى گلها جمله گيرد خارها چون وزد باز آن نسيم فرودين * مردگان سرها برآرند از زمين گردد از باد بهارى هر شجر * پاى تا سر پر شكوفه پر ثمر هيچ كردى فهم و آوردى به ياد * كز كدامين مروحه جست اين دو باد آن يكى ميراند و داد اين يك حيات * اين يكست از موت و بعثش در نبات بهر هر شيئى چنين دان بى ز بحث * هر دمى صد حشر و نشر و موت و بعث فرعها ديدى نديدى اصلها * مرجع اين بادها و فصلها هر زمانى بر تو فصلى ديگر است * مانده فرعى رو باصلى ديگر است همچنين تا اصل اول كاين فصول * جمله از وى منتزع شد در نزول نه خزانست اندر آنجا نه تموز * ز آن بود فصلى بهشت جان فروز چون بميراند ز هر فصلى حقت * مىكند بر فصل ديگر ملحقت چون كه مردى از جماد و از نبات * يا بى از حيوان و پس ز آدم حيات باز بيرون زين فصول اربعه * هست فصلى از ملك در مطمعه 1 چون از آن هم بگذرى يا بىحيات * از لقاى ذو الجلال ذو الصفات پس چرا اين موتت اى جان مشكل است * كز پيش هر دم حياتى حاصل است ميرسد از هر كنارم بوى او * ميكشد بويش دلم را سوى او ميسپارم جان ز بوى دلكشش * جان چه باشد پيش روى مهوشش عشق ميگويد بگوشم با فنى * گر ز جان لافى در اينره كودنى هيچ دارى گر جوى شرمندگى * كن فرامش مردگى و زندگى جان و جان‌پردازى آنجا بازيست * زندگى و مردگى غمازيست اين منم يعنى كه بر وى جان دهم * آنچه جانان داد بر جانان دهم با تو گويم گر نه زين آزرده‌اى * تا تو دانى زنده‌اى يا مرده‌اى بى خبر ز آن نرگس مستانه‌اى * وز حيات عاشقان بيگانه‌اى عاشقان را هم نه اين گنجايش است * گر كند لطف او خود از بخشايشست اى خوش آن عاشق كه يارش ميبرد * نى كه او خود ميرود ره بيخرد اى كه بس كسرا به خود ره داده‌اى * وز همه مستغنى و آزاده‌اى مر « صفى » را هم كه عمرى از يقين * هست در كوى تو خاكستر نشين شايد ار پردازيش خاطر ز غير * جز تو هيچش تا نيايد پيش سير گر كه هم زين آرزو ناقابل است * قابليت بخش سلطان دلست دل بپردازش ز غير ذات خود * فارغ از كونين و محو و مات خود خواهم آن جامى ز دست ميفروش * كه نيابم هرگز از مستى به هوش تا شناسم كاين كدامست آن كدام * دوزخست اين بهر عاشق يا مقام